نگاه بی رمقش هنوز در پس سالها درد، نشانه هایی از شیطنت کودکانه اش داشت.

منم نوجوان، کنار تختش ایستاده بودم. بی آنکه حرفی برای گفتن داشته باشم.

گاه گاهی مرا به لبخندی کودکانه مهمان میکرد.

بی انصافی بود که بگویم ناراحت از دست معلم که بهم نمره نداده

یا از جای کبودی دعوای دیروز با یکی از بچه ها سر توپ

یا از خستگی و کلافگی این روزها

دورش که خلوت شد ارام مرا صدا زد.

گفت: مگر مرگ، دردش بیشتر از این سوزنهاست!

ناگهان ....

 

تا همینجا خاطرات قابل خواندن هستند مگر میشود تشنج یه کودک رو دید و نوشت.

منبع : از زندگی |فرزند درد
برچسب ها :