با انگشتان کوچک پایش ماس های لب ساحل را می فشرد.

دستانش دور ساق هایش حلقه زده و سرش در میان زانوانش که چون دژی از بی پناهیش حفاظت می کردند قرار داشت.

موج برای همدردیش در میان هق هق هایش آرام نجوا می کرد.

نسیم موهای پریشانش را ارام نوازش می کرد.

ساحل مهربانانه به برش می کشید.

دریا بی طاقت تسلایش بود و دست هایش را برای به آغوش کشیدنش می گشود.

حتی دستهایم در همراهی گریه هایش از شانه های کوچکش عقب می ماند.

 

ناگهان نگاهم به معصومیت چشمان غرق حیرتش رسید.

گفت: مرا با خود نبرد...

آتش گرفتم.

 

من که هیچ،

مات لحظه ایم

که آسمان کم آورد و دریا را بغل کرد و زار می بارید.

او تنها مادرش را می خواست.

منبع : از زندگی |اشک باران
برچسب ها : هایش